ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت هشتاد و پنجم :
کوهیار و سوگل رو کنار زدم و از اتاق بیرون رفتم.
رفتم تو اتاق خودم و اولین مانتویی که دم دستم اومد رو پوشیدم و سویچ ماشینمو برداشتم. از اتاق که اومدم بیرون دیدم همهشون ردیفی وایسادن.
پندار سریع جلو اومد و خیلی جدی گفت:
-با این دستت نمیتونی رانندگی کنی. کجا میخوای بری؟
پوزخند عمیقی زدم. با لحنی با من صحبت میکرد که انگار من بدهکار آقا هستم و اون طلبکار.
کوهیار نرمش Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
محیا
0از همون اوایل هم پندار خیلی مشکوک بود یه راز این وسط هست ک مهوا در جریان نیست
۲ سال پیشمریم
1واقعا آدم غرق میشه تو رمان خیلی خوبه قلم نویسنده 🥰🥰
۲ سال پیشباران
1واقعا رمان جذابی هستش.نوع نگارش و فضا سازی ها آنقدر عمیق که از یک فیلم هم برام جذاب تره 👌❤
۲ سال پیشآیرین
2👏👏👏👏
۲ سال پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
🙏🏻❤️
۲ سال پیشآمنه
2بچه بود یا شستشوی مغزی کردن یا هربهانه ای که پندار بیاره هنوز هم از لحاظ من مشکوک میزنه آخه راحت شیوا داره جولان میده و اون داره از برادرش حمایت میکنه خدا به مهوا صبر بده پندار چه شوهر شوهر هم میکنه
۲ سال پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
❤️🙏🏻
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الناز
0شما خنجر نزن نمیخواد بشی مرهم به من اون بچس تو که بزرگی چرا یه غلطی نمیکنی همش داره با وعده ازدواج حواسشو پرت میکنه مهوام که محبت ندیده😣😣😣😣😣😣